از اينجا خسته شده ام. از اين به بعد بيشتر اينجا می نويسم. و بيشتر هم خواهم نوشت.
درباره محمدرضا لطفى
مدت ها بود که منتظر چنین مصاحبه ای بودم. امروز که طبق معمول هر روز ار کنار کیوسک روزنامه فروشی رد می شدم و نیم نگاهی به تیترها و اخبار روزنامه ها می انداختم، با دیدن مصاحبه با محمدرضا لطفی در تیتر بالای صفحه ش هیجان ز
ده شدم و روزنامه رو خریدم و خوندم. از سال 74 که وارد دانشگاه شدم علاقه شدیدم به موسیقی سنتی باعث شد بیشتر درباره موسیقی و موسیقی دانان ایرانی مطالعه کنم و بدانم. حتی دوربین عکاسی زنیتم رو که باهاش کارگاه عکاسی رو کار می کردم فروختم و با پولش به سه تار خریدم. رفتم موسسه آوای شیدا – که با «ماهور» علیزداه توی یه ساختمون بود و تو کلاس مقدماتی سه تار اسم نوشتم. از حسن اتفاق اون زمان لطفی ایران بود و کلاسهای پیشرفته رو اداره می کرد. کارگاه سازسازی اش هم به راه بود.
تو همون ایام موفق شدم دو یا سه بار لطفی رو در دفترش ببینم.با همين تيپ درويشی و هيکل درشت و سبيلهای زرد از زور سيگارش. با حوصله و متانت وقت گذاشت و به حرف های من که فقط یه دانشجوی مشتاق موسیقی و کارهای لطفی و نه نوارنده و هنرمند بودم گوش داد. نصرالله ناصح پور و داریوش طلایی و فرهنگ فر رو هم اولین بار اونجا دیدم. در این سالها هم همیشه پیگیر خبرهایش بودم.
از چند مقاله و مطالبی که در کتاب شیدا خونده بودم ، دیدگاه ها و نظرات لطفی هنری و موسیقایی اش رو جویا می شدم. می دانستم که گرایشهای سیاسی هم داشته و با هوشنگ ابتهاج«سایه» تقریباً هم مسلک بوده. ظاهراً تحمل دوره فراق و هجرت از وطن هم به خاطر بی پروایی در ابراز نظرهایش بوده.
گویا خیلی هم سخت تن به مصاحبه میدهد. برای همین از اینکه در این اوضاع بیضوی به ایران برگشته و یه روزنامه تونسته ازش مصاحبه اختصاصی بگیره متعجب شدم.
مصاحبه بسیار خوب و پرنکته ای است. از نظراتش درباره حکومت و دولت ، رابطه دولت و فرهنگ و هنر تا وضعیت موسیقی ایرانی در حال حاضر و گذشته و هنرمندان ایرانی. صریح و منطقی و درست. همین انتظار هم از او می رفت. با همان قدرتی و ظرافتی که در زخمه تارش سراغ دارم حرف زده.
به گزارش خبرنگار کيهان مستقر در جهنم، شارون به جهنم رفت.!
Eye of God
This is a picture taken by NASA with the Hubble telescope. They are referring to it as the "Eye of God". I thought it was beautiful and worth sharing.

احمدی نژاد که زمانی رييس کانون بسيج اساتيد علم و صنعت بود و کسی محل سگ هم بهش نمیگذاشت از برکت امداد غيبی به رياست جمهوری رسيد. از بس ديدن قيافه اش موجب کفاره بود کسی دل و دماغ همصحبتی باهاش رو نداشت به جز هم قيافههای خودش مثل نقرهکار و سليمانی و علیاحمدی و اين قبيل افراد. حالا همين خوش تیپها شدن عضو کابينه.باشگاه علم و صنعتی ها.
وای خدا قراره منويات افرادی مثل نقرهکار در مورد دولت کريمه اسلامی و معماری شيطانی در سياستهای جايی مثل وزارت مسکن جامه عمل بپوشد. هيچ وقت فکرش رو نميکردم.
تذکرة الاوليا
توسل به خشونت برای دستيابی به مقاصد سياسی خيلی بد است. خيلی! ولی خدا به کسی که معاون سعيد مرتضوی رو به جهنم رسوند اجر جزيل عطا فرمايد. اگر شير پاک خوردهای هم يافت میشد که مابقی اشقيا مانند سعيد مرتضوی رو هم به فيض میرسوند ثواب دنيا و عقبی را برای خود خريده است.
آمين يا رب العالمين
کيا به کی رای ميدن؟
بازار حرفهای نغز و طنز در اين روزها آدم رو ياد روزهای قبل از دوم خرداد ۷۶ می اندازه.
روزهايی که اين لغز دهن به دهن ميچرخيد :«بنويسم خاتمی - بخوانيم ناطق»
اما حالا اوضاع خيلی فرق ميکنه. حالا چی ميگن؟ کسی ميدونه؟
بی سواد ها به هاشمی
دبيرستانی ها به قاليباف
تحصيل کرده به معين رای ميدن!
دیگر حتی نمی شود به رییس جمهور فحش داد.
درسته که دیگه دل و دماغ سیاست و بحث های سیاسی رو ندارم ولی گاهی هم نمی شود بی تفاوت بود. فقط بری اینکه گفته باشم.
براستی که مردم ایران کم حافظه و ناشکرند.
چقدر زود یادشان رفته دوران سیاه هاشمی و خاندان سالاری اورا که هنوز هم چون اختاپوسی بر پیکره مملکت چنگ انداخته اند.
چقدر زود فراموش کرده اند کشتار و سر به نیست کردن نویسندگان و منتقدان و دگراندیشان در دوران وزارت اطلاعات فلاحیان و سعید امامی ها.
روز را که حتی یک سفیر اروپایی در ایران نبود گویا اصلاً به خاطر نمی آورند.
چقدر زود یادشان رفته تورم 50 درصد را.
چقدر زود یادشان رفته که توهین به هاشمی مکافاتی سخت تر از توهین به پیغمبران داشت.
و به ياد خواهند آورد وقتی که تا چند رزو دیگر حتی به رییس جمهور فحش هم نمیشود داد.
بیچاره خاتمی چقدر فحش خورش خوب بود.!!
خب شاید اگر من هم اینهمه کندذهن و فراموشکار باشم خنده های فریبای هاشمی پیر را در جمع دختران و پسران ترگل و مرگل شمال شهری که با بی ام و و ماکسما به « اکبر پارتی » در خیابان جردن و الهیه و زعفرانیه می روند باور کنم.
*****
این روزها که تبلغات داوطلبان ریاست جمهوری را از تلویزیون جمهوری اسلامی می بینم و می شنوم به پدیده های جالبی بر می خورم.
بیشتر از همه تبلیغات هاشمی رفسنجانی و طیف طرفداران وی تنفر من را برمی انگیزد. وقتی می بینی نوشته: :«هاشمی حامی فقرا» یا «ستادمردمی هاشمی رفسنجانی» فریبکاری و دغلبازی هاشمی در فیلم تبلیغاتی امشب بیشتر هویدا بود.
دختران و پسران شمال شهری که نمی توانستند خوشحالی خود را هنگامی که مجاز بودن روابط دختر و پسر و راه حل شرعی آن یا آزادی ماهواره را از زبان هاشمی می شنوند مخفی کنند. و اين اوج خواسته های آنهاست از يک رييس جمهور.
روح بلند پاپ ژان پل دوم رهبر کاتوليکهای جهان به ملکوت اعلا پيوست.
خب؟ من چيکار کنم؟ رو حش شاد.
نوروز
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخيز و به جام باده كن عزم درست
كاين سبزه كه امروز تماشاگه تست
فردا همه از خاك تو برخواهد رست

از توسعهيافتگی
از بس تنبل شدم حوصله دو کلام نوشتن تو وبلاگ هم ندارم. زندگی من هم داره کم کم ماشينی ميشه به سلامتی. از صبح تا شب برای چندغاز بعدش به اين در و اون در بزنی تا چند تا خرت و پرت دور خودت جمع کنی و دلخوش باشی که داری مثلاْ زندگی می کنی. ای مردشور اين زندگی رو ببرن. نگران نشيد. Ne Tanquiet pas . جدی نگيريد. حالم خوبه . فقط اگه اين سوسكها بيشعور دست از سرم بر ميداشتن. اين مونيتور هم روشن تر بود آدم حس وحال داشت بشين پشت كامپيوتر. مردشور خدمات پس از فروش الجی رو ببرن. چشم دراومد از بس خيره شدم به اين مونيتور تاريك شده.
ياد باد آن روزگاران
فضا هميشه برای من موضوع حيرتانگيز و جذابی بوده يادم مياد از وقتی هنوز خيلی کوچيک بودم شبهايی که همراه پدرم به صحرا می رفتم برای آبياري، در هوای خنک شب و دور از ر
وشنايیهای شهر ، آسمان صاف و پاک صحرا حس عجيبی به میداد. حس پرواز به آسمان . می شد تک تک ستاره ها رو اگه وقت داشتی بشماری درآن آسمان صاف بارش شهابها و مهتابهايش برای من فراموش ناشدنیاند. حالا بعد از چند سال از ان خاطرهها ،آسمان تيره و خاکستری پايتخت رغبتی برای اينکه حتی نگاهی بالا سرت بيندازی در من بر نمیانگيزد. هراز گاهی که عکسهای زيبای کاوشگرهای فضايی رو ميبينم آن خاطرهها دوباره زنده ميشن.
رقص ماه در برابر پرده رنگارنگ کيوان
محض عقده گشايی
امروز رفتم داشنگاه بعد از مدتي. سوله بسيج رو كه درب و داغون شده بود ديدم. شايد غير مدني باشه ابراز احساسات اين چنيني ولي كلي حال كردم. ياد كوي دانشگاه تهران افتادم با اون اتاقهاي ويران شده با ديوارهاي خونينش.
بعيد نبود اگه موقعی که بچه ها ريختن سوله رو با خاک يکسان کردن هنوز دانشجو بودم ، نماينده ولي فقيه توی دانشگاه روکه آتش بيار معرکه بوده، حلقآويز ميكرديم. پس شانس آوردم!
**
فريد مدرسي بازداشت شد. من تازه فهميدم. اميدوارم هر چي زودتر آزاد بشه. اين مليجك دربار(مرتضوي) قصد نداره دست از سر بچهها برداره. خدا لعنتش كنه.
نادر خليلی برنده جايزه آقاخان در معماری شده.
من نميدونم با اين Frontpage 2003 چيكار كنم. اعصاب من رو ديوانه کرده .
ايضاْ اين ارکات که امروز و امشب گير کرده و باز نميشه.
دوست عزيزم مهدی طالقانی مصاحبهای کرده با امين فقيری که در شرق يکشنبه چاپ شده.
يادم آمد که ديروز روز حافظ بود:
گر به هر موی سری بر تن حافظ باشد
همچو زلفت همه را در قدمت اندازم
گفتم غزلي بدهيد قصهاي بازستانيد. پاياپاي.
و امير غزلي داد. به تمامت راست.
اكنون من به او قصهاي ميدهم. تضمين آن غزل. اما همه از خيال.
مدتي بود كتابي نخوانده بودم. گاه به گاهي روزنامه ميگيرم گاهي هم شايد مجلهاي ولي كتاب يه حال ديگهاي داره. تا وقتي دانشگاه بودم كلي كتاب خريدم ولي بيتعارف بايد بگم دست کم نصف كتابهايي رو كه خريدهام تا حالا نتونستم بخونم. يهويي تو حال و هواي شور دانشجويي و عطش دانستن و سردرآوردن از ادبيات سياسي روز و گاهي هم فلسفه كه مقتضاي اون دوره پرحرارت بود كلي كتاب خريدم ولي فكر نميكردم يه روزي ازش زده میشم. فقط شايد بتونم اينجوري خودم رو تسكين بدم كه پولم رو به جاي چه ميدونم سيگار و هله هوله و اينجور چيزا دادم كتاب ولي خب اين كه نشد توجيه! . خب ميرفتي دنبال ورزشي ، تفريحي، زباني ....
حالا كه گذشته .
بگذريم غرض اين بود كه باز هم برگشتم به علاقه خودم يعني ادبيات و موسيقي . اين يكي دوساله داستانها و كتابهاي خوبي گيرم اومده و خوندم.يعني درست از تابستون 80 كه صدسال تنهايي ماكز و كسي به دلقك نميخندد كه حالا يادم نيست مال كي بود و يكي دوتا كتاب از شهريار مندنيپور و ديوان شمس و تاريخ بيهقي و ازين دسته .
هفته پيش گذر افتاد به انقلاب. رفتم دنبال مجموعه داستانهاي ريموند كارور . از اتفاق يه كتابفروشي كه رفتم كتاب «پاكتها» ي كارور رو با ترجمه مصطفي مستور ديدم. از مستور قبلاً عشق روي پياده رو رو. خونده بودم. تو ذهنم بود كاش كتابهاي ديگه مستور پيدا مي.كردم. از همون كتابفروشي دو تا كتاب داستان كوتاه از مستور رو خريدم و فعلاً « من داناي كل هستم رو تموم كردهام» . از داستان «و ما ادريك ما مريم» اش خوشم آمد. از داستان «من داناي كل هستم»هم.
داستان نويسندهاي كه با شخصيتهاي كه در داستانش آفريده درگير ميشود. شايد موضوع تازهاي نباشد ولي پرداخت داستان خيلي زيباست. بايد يه دور ديگه بخونمش.
از دوستاني كه تشريف ميارن اينجا ميخوام به متن انگليسي گير ندن . بيشتر براي تمرين زبان اينكار رو ميكنم. اگه اشكالي در نوشتار انگليسي ميبينيد حتماً راهنمايي كنيد. سپاسگزارم.
1- I have decided to study stories again. I have already bought many books about politic, philosophy,Persian literature ,poem ,… but unfortunately I could not to read all of them.
Last thursday I bought 5 books and up till now I have finished one of them. A book of Raymond Carver . It has been tanslated by Mostafa Mastoor. It's name is "Sacks and other stories". I had heard about short stories of Carver.
2-
هين سخن تازه بگو
خب ديگه من ديگه دارم از اين کوچه ميرم. يعنی رفتم. رفتم تا سخنی تازه بگم تا شايد وارهم از حد جهان.
از اين به بعد هرکی سراغ ما رو خواست بگيره دوست داشت بياد به اين آدرس.
http://www.sokhan-e-tazeh.blogspot.com/
اين هم نوحه آخر :
اگه بار گران بوديم و رفتيم.
اگه نامهربان بوديم و هستيم!
در سخن تازه ببينمتون.


